حذف فیزیکی آیت، انتقام مشترک جریان‌های نفوذ و منافقین از فردی بود که سدی محکم در برابر انحراف ایجاد کرده بود.

خبرگزاری مهر- گروه سیاست: تابستان ۱۳۶۰، ایران دیگر تنها با ارتش بعث عراق نمی‌جنگید. در غرب کشور، توپخانه و تانک‌های صدام شهرها و روستاها را هدف قرار می‌دادند؛ در داخل، انفجارها و ترورها یکی پس از دیگری قلب پایتخت را می‌شکافتند. تنها چند هفته از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت‌الله بهشتی و ده‌ها تن از مدیران ارشد کشور گذشته بود و هنوز جامعه از شوک آن حادثه بیرون نیامده بود که انفجار دفتر نخست‌وزیری، رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر را نیز از مردم گرفت. فضای عمومی کشور، آمیخته‌ای از اندوه، اضطراب و انتظار بود؛ انتظاری که هیچ‌کس نمی‌دانست قربانی بعدی آن چه کسی خواهد بود.

هم‌زمان، فشار جنگ نیز بر زندگی مردم سایه افکنده بود. شهرهای مرزی زیر آتش دشمن قرار داشتند، جوانان در جبهه‌ها می‌جنگیدند، اقتصاد کشور با دشواری‌های ناشی از جنگ و تحریم دست‌وپنجه نرم می‌کرد و خانواده‌های بسیاری هر روز چشم‌انتظار خبری از فرزندان خود بودند. آمریکا پس از پیروزی انقلاب، سقوط یکی از مهم‌ترین متحدان خود در منطقه را تجربه کرده بود، از طرفی دریافته بود که شکستن مقاومت ایران تنها با حمله نظامی ممکن نیست؛ باید هم‌زمان در داخل نیز ناامنی، بی‌اعتمادی و خلأ مدیریتی ایجاد شود. پس از پیروزی انقلاب، راهبرد تازه‌ای آغاز شد؛ راهبردی که علاوه بر اشغال سرزمین، بر اشغال ذهن‌ها استوار بود. اگر ارتش بعث، مرزهای جغرافیایی ایران را هدف گرفته بود، اتاق‌های فکر آمریکا مرزهای فکری جامعه را نشانه رفته بودند. آنان به این جمع‌بندی رسیده بودند که برای فرسایش یک نظام سیاسی، کافی است شکاف‌های درونی را عمیق‌تر کنند. از همین‌رو، جنگ در دو جبهه پیش می‌رفت؛ جبهه‌ای در مرزها و جبهه‌ای در خیابان‌های تهران.

وقتی دشمن، ذهن‌ها را هدف گرفت

اسناد منتشرشده از سفارت آمریکا نیز نشان می‌دهد که دیپلمات‌های آمریکایی، تنها ناظر حوادث ایران نبودند؛ آن‌ها با دقت، آرایش نیروهای سیاسی، اختلاف‌های داخلی، شخصیت‌های اثرگذار و ظرفیت گروه‌های مخالف را تحلیل می‌کردند. قدرت‌های بزرگ، معمولا پیش از آنکه سربازان خود را وارد میدان کنند، اندیشه های خود را روایت می‌کنند. آنان ابتدا مفاهیم را تغییر می‌دهند و یا مصادره می کنند، سپس مرز میان حق و باطل را مخدوش می‌کنند و در نهایت، بازیگران داخلی را به ابزار اجرای اهداف خود بدل می‌سازند .پس مهم‌ترین سرمایه آمریکا، سلاح یا دلار نبود؛ مهم‌ترین سرمایه روایت اندیشه ها بود. در این میان، جریان رجوی بهترین گزینه برای اجرای این پروژه بود. این جریان، از یک سو با ادبیات اسلامی و انقلابی سخن می‌گفت و می‌توانست برای بخشی از افکار عمومی، چهره‌ای فریبنده از خود بسازد. از سوی دیگر معنای اسلام را عوض و واژه‌های اصیل اسلامی مانند توحید، جهاد، شهادت و عدالت را از معنای صحیح تهی کرده بودند. سازمان با استفاده از تکنیک ها و شیوه های حساب شده توانسته بود مفاهیم اسلامی را از معانی مادی و مارکسیستی پر کند تا جوان مذهبی، بی‌آنکه متوجه باشد، از زبان دین به سمت اندیشه‌ای غیر دینی هدایت شود. در این پروژه، واژگان قدسی تنها به عنوان یک پوسته و نقاب به کار گرفته می‌شدند تا محتوای مادی‌گرایانه ی مارکسیستی را پنهان سازند؛ برای نمونه، مفهوم توحید به جای یگانگی ذات الهی، به جامعه بی‌طبقه (معادل جامعه کمونیستی) تقلیل یافت و جهاد به جای اعلای کلمة‌الله، دقیقا منطبق بر مفهوم مارکسیستی یعنی مبارزه طبقاتی تفسیر می‌شد.

شهید مطهری این شیوه سازمان را نیرنگ تازه و تحریفی خطرناک‌تر از ترور شخصیت‌ها می‌دانست؛ چرا که آن‌ها با حفظ الفاظ ظاهری قرآن، محتوای آن را از معنویت تخلیه کرده و با مفاهیم مادی پر می‌کردند تا مذهب را به یک مکتب مادی تبدیل کنند. منافقین با استفاده ابزاری از المان‌های دینی، تلاش می‌کردند برای تئوریسین‌های مادی‌گرای غربی مشروعیت بخرند و تغییر معنای واژگانی چون جهاد و شهادت به مبارزه طبقاتی و کشته شدن در راه اهداف سازمانی، عملا زمینه‌ساز تئوریزه‌کردن خشونت شد.

وقتی گلوله جای استدلال را گرفت

سازمان رجوی نیز در همین نقطه وارد مرحله‌ای تازه شد. جریان یکه تلاش می کرد با استفاده از پوشش ادبیات اسلامی و تخریب شخصیت های انقلاب به بهانه عدالتخواهی و مفاهیم دیگر برای خود سرمایه اجتماعی کسب کند، پس از ناکامی در کسب سرمایه اجتماعی،از رقابت سیاسی عبور کرد و راهبرد حذف فیزیکی را جایگزین ساخت. از سی خرداد ۱۳۶۰ به بعد، ترور دیگر یک اقدام مقطعی نبود؛ به یک استراتژی تبدیل شد. هدف نیز صرفا حذف چند مسئول اجرایی نبود، بلکه خاموش کردن صداهایی بود که می‌توانستند مبانی فکری انقلاب را تبیین و از آن دفاع کنند.

دیده‌بان انقلاب

در چنین فضایی، برخی شخصیت‌ها بیش از دیگران در معرض تهدید قرار گرفتند؛ نه صرفا به دلیل مسئولیت سیاسی، بلکه به سبب نقشی که در تبیین مبانی انقلاب و مقابله با جریان‌های نفوذ ایفا می‌کردند. یکی از این چهره‌ها، شهید حسن آیت بود.

حسن آیت بیش از آنکه سیاست‌مدار باشد، دیده‌بان انقلاب بود؛ دیده‌بانی که خطر را پیش از آنکه به بحران تبدیل شود، می‌دید و به همین دلیل، زودتر از دیگران نیز در تیررس قرار گرفت. او از آن شخصیت‌هایی نبود که پس از وقوع حادثه، تحلیل خود را اصلاح کند؛ بلکه تلاش می‌کرد پیش از رسیدن بحران، ریشه‌های آن را پیدا کند. برای همین، مخالفانش او را صرفا یک منتقد سیاسی نمی‌دانستند؛ او را کسی می‌دیدند که می‌توانست پشت پرده ائتلاف‌ها، تغییر مواضع و جابه‌جایی‌های سیاسی را آشکار کند. حافظه قوی، مطالعه گسترده و ارتباط نزدیک او با اسناد و اخبار سیاسی، باعث شده بود بسیاری از فعالان سیاسی آن دوره او را انسانی با قدرت تحلیل کم‌نظیر بدانند.

حسن آیت از آن دسته سیاست‌مدارانی نبود که تنها به اخبار روز واکنش نشان دهند؛ او سال‌ها قبل از آنکه بسیاری از رخدادها به بحران تبدیل شوند، نشانه‌های آن را می‌دید. آیت ذهنی پژوهشگر داشت و سیاست را با مطالعه عمیق تاریخ، جامعه‌شناسی، حقوق، ادبیات و اندیشه اسلامی می‌فهمید. او علاوه بر تحصیلات دانشگاهی در رشته‌های مختلف، با زبان‌های عربی، انگلیسی و فرانسه آشنا بود و همین گستره مطالعاتی، قدرت تحلیل او را از بسیاری از هم‌عصرانش متمایز می‌کرد. برای او، سیاست صرفا رقابت بر سر قدرت نبود؛ میدان نبرد اندیشه‌ها بود.

آیت معتقد بود پروژه نفوذ، همیشه با چهره دشمن آغاز نمی‌شود؛ گاهی با چهره یک انقلابی بدلی وارد میدان می‌شود. از نگاه او، خطرناک‌ترین نفوذ، نفوذ کسانی بود که با ادبیات انقلاب سخن می‌گفتند، اما در بزنگاه‌های تاریخی، مسیر دشمن را هموار می‌کردند. به همین دلیل، آیت کمتر به ظاهر شعارها اعتماد می‌کرد و بیشتر به پیوندهای پنهان افراد می‌اندیشید. همین بصیرت بود که باعث شد سال‌ها پیش از آشکار شدن ائتلاف بنی‌صدر و جریان رجوی، نسبت به این پیوند هشدار دهد و درباره نفوذ جریان‌های التقاطی در ساختار نظام سخن بگوید.

در میان چهره‌های سال‌های نخست انقلاب، برخی تنها سیاست‌مدار بودند، برخی تنها متفکر و برخی تنها مدیر اجرایی؛ اما حسن آیت، ترکیبی از هر سه بود. او از معدود شخصیت‌هایی بود که هم در میدان اندیشه حضور داشت، هم در عرصه قانون‌گذاری و هم در میدان رویارویی سیاسی با جریان‌هایی که آینده انقلاب را تهدید می‌کردند. همین ویژگی، او را به یکی از خطرناک‌ترین مخالفان پروژه نفوذ تبدیل کرده بود.

آیت پیش از انقلاب با تشکیل گروه‌های زیرزمینی مخفی در ارتش، افسران متدین و انقلابی را شناسایی و سازماندهی کرده بود. این شبکه پس از انقلاب نقش مهمی در شناسایی نیروهای مخلص و مقابله با نفوذی‌ها در بدنه نظامی کشور داشت.

همین روحیه، در تدوین قانون اساسی نیز خود را نشان داد. حسن آیت از چهره‌هایی بود که با جدیت از گنجاندن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی دفاع کرد و آن را ضامن جلوگیری از انحراف انقلاب می‌دانست. از نگاه او، انقلاب تنها با تغییر یک حکومت حفظ نمی‌شد؛ باید سازوکاری در متن نظام سیاسی وجود می‌داشت که راه نفوذ جریان‌های فرصت‌طلب و قدرت‌های خارجی را ببندد. او ولایت فقیه را نه صرفا یک اصل حقوقی، بلکه سپر راهبردی انقلاب در برابر استحاله از درون می‌دانست. از نگاه آیت، خطر اصلی برای یک انقلاب تنها دشمن بیرونی نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که جریان‌هایی با استفاده از سرمایه اجتماعی انقلاب، از درون مسیر آن را تغییر دهند.

شهید آیت تلاش می‌کرد منطق پنهان پشت شعارها را کشف کند. در روزگاری که بسیاری هنوز جریان رجوی را صرفا یک گروه سیاسی ناراضی می‌دانستند، او نسبت به انحراف فکری و اهداف واقعی این جریان هشدار می‌داد.

آیت اهل مصلحت‌اندیشی‌های رایج سیاست نبود. اگر به نتیجه‌ای می‌رسید، حتی ملاحظات حزبی نیز مانع بیان آن نمی‌شد. سابقه اخراج او از حزب زحمتکشان، تنها به این دلیل که در برابر مظفر بقایی سکوت نکرد، نمونه‌ای از همین استقلال رأی بود. نزدیکانش نیز روایت کرده‌اند که تهدیدهای مکرر منافقین، کوچک‌ترین تغییری در رفتار او ایجاد نکرد. حتی صبح چهاردهم مرداد، با وجود تب و بیماری، خانه را ترک کرد؛ زیرا انجام تکلیف را نمی‌توانست به فردا موکول کند.

همسرش نقل می‌کند که علیرغم تهدیدهای مکرر تلفنی از سوی منافقین، او با شجاعت در روز ترور با وجود تب و بیماری شدید، برای انجام تکلیف به سمت مجلس رفت.

از این منظر، ترور حسن آیت را نمی‌توان صرفا حذف یک نماینده مجلس دانست. هدف، خاموش کردن صدایی بود که پیش از بسیاری دیگر، پروژه نفوذ را دیده بود؛ صدایی که اگر باقی می‌ماند، می‌توانست روایت جعلی جریان نفاق را بیش از پیش فرو بریزد و پیوندهای پنهان میان این جریان، بنی‌صدر و حامیان خارجی آن را برای افکار عمومی آشکار سازد.

شلیک به یک اندیشه

صبح چهاردهم مرداد ۱۳۶۰، تهران هنوز در شوک سلسله ترورهای هفته‌های گذشته بود. حسن آیت طبق معمول از خانه خارج شد تا راهی مجلس شورای اسلامی شود؛ کمتر از چند ثانیه بعد، رگبار گلوله‌ها سکوت کوچه را شکست. مهاجمان پس از شلیک ده‌ها گلوله، بی‌درنگ از محل گریختند و یکی دیگر از چهره‌های اثرگذار انقلاب بر زمین افتاد.

این ترور همچنین در امتداد زنجیره‌ای معنا پیدا می‌کند که از شهید مطهری آغاز شده بود و با مفتح، قرنی، بهشتی، رجایی، باهنر و دیگر چهره‌های اثرگذار ادامه یافت. الگوی مشترک این ترورها تصادفی نبود. هر بار یکی از ستون‌های فکری، مدیریتی یا راهبردی انقلاب هدف قرار می‌گرفت؛ گویی طراحان این عملیات‌ها به خوبی می‌دانستند که اگر نتوانند انقلاب را در میدان جنگ شکست دهند، باید مغزهای متفکر و شخصیت‌های اثرگذار آن را از میان بردارند.

در چنین چارچوبی، ترور حسن آیت دیگر یک حادثه منفرد نیست؛ قطعه‌ای از پازل جنگی است که در آن، حذف نخبگان انقلابی به اندازه اشغال یک شهر اهمیت داشت. دشمن می‌دانست جامعه‌ای که اندیشه‌ورزان و دیده‌بانان خود را از دست بدهد، در برابر نفوذ، تحریف و عملیات روانی آسیب‌پذیرتر خواهد شد؛ و درست به همین دلیل بود که گلوله‌ها پیش از آنکه متوجه جسم افراد باشند، متوجه فکر و گفتمان آنان بودند.

پوشه‌ای که هرگز پیدا نشد

آنچه ترور آیت را از سایر جنایات منافقین متمایز می‌کند، مهم‌ترین مسئله پس از ترور، نه تعداد گلوله‌ها، بلکه پوشه‌ای بود که دیگر هرگز پیدا نشد. همراهان آیت بعدها روایت کردند که او اسنادی را همواره با خود حمل می‌کرد؛ اسنادی که قرار بود در مجلس، معادلات سیاسی آن روز را دگرگون کند. ضاربان تنها به کشتن او بسنده نکردند؛ پوشه نیز ناپدید شد. از همان روز، این پرسش در فضای سیاسی ایران شکل گرفت که آیا هدف، تنها حذف یک نماینده بود یا خاموش کردن اسنادی که می‌توانست بخشی از پشت‌پرده‌های آن روزگار را آشکار کند؟ بر اساس بیانات دادستان کل کشور حجت الاسلام محمد جعفر منتظری، آیت اسنادی از ارتباط میرحسین موسوی با تشکیلات فراماسونری در اختیار داشت و قصد داشت در جلسه رای اعتماد به کابینه، صلاحیت او برای وزارت امور خارجه را به چالش بکشد.

آیت معتقد بود استعمار برای انحراف مبارزات اصیل، انقلابیون بدلی می‌سازد و موسوی را مهره‌ای می‌دانست که اعتقادی به مبانی نظام ندارد و تنها برای استفاده از ظرفیت‌های قدرت در بدنه نظام جا خوش کرده است. علاوه بر این، آیت کپی اسناد محرمانه ای را در اختیار داشت که فاش می‌کرد بنی‌صدر از بودجه ارتش مبالغ کلانی را به گروه‌های معارضی چون مجاهدین خلق، کومله و دمکرات پرداخت کرده است.

مردی که بنی‌صدر سازان را می‌شناخت آیت تنها یک نماینده ساده نبود؛ بصیرت او چنان بود که خیلی زود، اتحاد بنی‌صدر با منافقین را پیش‌بینی کرد و در ماجرای معروف به نوار آیت، نسبت به فروپاشی انقلاب در صورت تداوم ریاست‌جمهوری او هشدار داد. او پس از عزل بنی‌صدر، صریحا با جریان نفوذی که قصد داشت با استحاله انقلاب از درون، اهداف دشمنان را پیش ببرد مبارزه می کرد.

حذف فیزیکی آیت، انتقام مشترک جریان‌های نفوذ و منافقین از فردی بود که سدی محکم در برابر انحراف ایجاد کرده بود. رهبر شهید انقلاب در باره شخصیت ایشان فرمودند شهید آیت چهره مبارز و فعال و خستگی‌ناپذیری بود که با گلوله انتقام منافقین کشته شد!

گلوله‌ها اندیشه را متوقف نکردند

این راهبرد، محدود به دهه شصت نمانده است. در همه نبردهای بزرگ، قدرت‌های متخاصم ابتدا سراغ چهره‌های اثرگذار، فرماندهان، دانشمندان، اندیشمندان و شخصیت‌هایی می‌روند که قدرت تولید فکر، انسجام و مقاومت را دارند. تغییر ابزارها، ماهیت این راهبرد را تغییر نداده است؛ دیروز با بمب و ترور خیابانی، امروز با عملیات ترکیبی، ترور هدفمند، جنگ شناختی و تلاش برای حذف سرمایه‌های انسانی.

هدف، در هر دو صورت، یک چیز است: شکستن اراده یک ملت از طریق حذف ستون‌های آن. اما تجربه چهار دهه گذشته، دقیقا عکس این معادله را ثابت کرد. هر ترور، اندیشه‌ای را که می‌خواست خاموش کند، فراگیرتر ساخت و هر شهید، به جای آنکه پایان یک مسیر باشد، آغاز نسلی تازه از همان گفتمان شد. انقلاب اسلامی نه بر شانه‌های یک فرد، بلکه بر ستون‌های ایمان، مردم و حقیقت بنا شده است؛ و حقیقت را نمی‌توان با گلوله ترور کرد.